http://2.1sama.ir/ این نشانی نو کارگروه کفشدوزک هاست
این هم آدرس فید نو http://2.1sama.ir/?feed=rss2
http://2.1sama.ir/ این نشانی نو کارگروه کفشدوزک هاست
این هم آدرس فید نو http://2.1sama.ir/?feed=rss2
اردوی از بلاگ تا افلاک به همت خانه فعالان مجازی در مشهد مقدس برگزار شد. ما هم رفتیم. یکی از برنامه های این اردو معرفی وبلاگنویسان و وبلاگ ها بود. بابا و ما کارگروه کفشدوزک ها را معرفی کردیم.
عکس ها از :مرضیه رحیمی
مثل عمو احمد، خَلقاً و خُلقاً. هم بچهها را دوست داشت و هم بچه ها او را. همان رضا احسانپور عزیز. اسم رضا شده بود «مثل عمواحمد».
احمد روی فرش دراز کشیده و هقهق میکند. رو دست خورد. احمد دو سال سه روز کم، از فاطمه بزرگتر است. وقتی شروع کرد راه رفتن، برایش یک صندلی سفید پلاستیکی خریدم. هزار و هفتصد تومان. فاطمه که بزرگتر شد، احمد نمیگذاشت فاطمه روی صندلیاش بشیند. صندلی احمد و اصرار فاطمه برای تصرف بحرانی بود، که یک راهحل ساده داشت؛ یک صندلی برای فاطمه بخرم. صندلی نارنجی برایش خریدم.
احمد غر میزند و تهدید میکند. یادم نیست وقتی برای فاطمه صندلی خریدم، برای احمد چه گرفتم. ولی باید میگرفتم. صندلی احمد دو سال عمر داشت و صندلی فاطمه نو بود و نارنجی. احمدِ بزرگتر، تاب این برتری را ندارد. همان روز اول احمد سعی کرد صندلیها را عوض کند. من نگذاشتم. اما یواش یواش احمد با چربزبانی و انواع نیرنگ صاحب صندلی نارنجی شد و فاطمه وارث صندلی کهنه. حتی فاطمه یادش نبود که صاحب صندلی نارنجی بوده است.
فاطمه خوابیده است. چند روز پیش، من روی صندلی نارنجیِ احمد ایستادم، انگار چهارپایه بود. یکی از پایههاش شکست. نگران من نباشید، چیزی نشد. پایهی شکسته را بردم پیش احمد و گفتم یک خبر بد و پایهی نارنجی را نشانش دادم. لب ولوچهاش را ورکشید. میخواست اعتراض کند حتی گریه. یکهو چشمش جرقه زد. روشن است شما هم میدانید چه گفت. «این صندلی که واسه فاطی بود»
احمد آرام است. توی چند روز بعد شکستن احمد دوباره صندلی سفید را صاحب شد. فاطمه خیلی ساده گفت من آن را بخشیدم به احمد. نمیدانم چرا. کمی صبر کردم تا این انتقال ملکیت قطعی شود.
امروز یک صندلی سبز خریدم. دو هزار و دویست تومان. خوشبختانه وقتی آمدم خانه احمد نبود. صندلی را گذاشتم توی کابینت. احمد و فاطمه آمدند خانه، ازشان پرسیدم این صندلی سفید مال کیست. هر دو گفتند احمد. از احمد سه بار پرسیدم. فاطمه هم گفت من دادمش احمد. صندلی سبز را بیرون آوردم، دادم فاطمه. احمد ایستاد. فاطمه خندید. روی صندلی نشست. احمد صندلی سفید را آورد گذاشت کنار صندلی سبزِ فاطمه و دوتاشان خندیدند.
قند را گذاشتم توی دهان. استکان را برداشتم. احمد آرام مهربانانه گفت: فاطمه این صندلی سبز مال منه، آره؟ من گفتم: نه. گفت: می خایم عوض کنیم خب. گفتم: من نمیذارم. وقتی فاطمه شام میخورد. احمد نشست روی صندلی. من به فاطمه گفتم برو ازش بگیر. فاطمه ازش گرفت. نمیخواستم دوباره با زرنگی صاحب شود. احمد برخورد بهش. گریه کرد.
فاطمه خواب است. احمد میگوید: بابا وقتی فاطمه خواب است صندلیاش برای من، باشه؟ این یک نیرنگِ نو است. من از مظلوم حمایت خواهم کرد.
احمد وقتی دو سالش شد، مثل بیشتر بچهها کفشهایش را گاهی تابهتا میپوشید، گاهی هم درست. توی ذهنم بود چگونه نشانش دهم تا فرق کفش راست را با چپ بداند. ابتدا شیوهی موازات را گفتم. موازی بودن خطوط کفش با خطوط پا. این شیوه جواب نداد. حتی شیوه راحتی هم جواب نداد. اینکه پا در کدام کفش راحتتر است. شیوهی سوم جواب داد. من با کنار هم نهادن کفشها دو تا کلاغ فرضی ساختم. کلاغ کوچک و کلاغ بزرگ. میشد اسمش را گذاشت کبوتر یا مرغ ماهیخوار. این شکل فرضی شبیه پرندگان کوچک آسمان نقاشی بچههاست که فقط دو خط منحنی متصلند. وقتی کفشها کلاغ کوچک را درست کنند، یعنی درست پوشیدهایم. وقتی بزرگ یعنی اشتباه.
در سیاست
احمد خشمگین برای گرفتن زنجیر از فاطمه هجوم میآورد. فاطمه آرام و مهربان میگوید:
داداش! زنجیرو ازم نگیر! خودم بهت زنجیرو میدم.
در حیلتگری
من: بابا کی سهچرخهتُ خراب کرده [پیچ اتصال زین به بدنه باز شده بود و زین ولو بود]
فاطمه: داداش احمد.
من [صدایم را عشوهگرانه و کودکانه میکنم]: میخای واست درستش کنم.
فاطمه: نه…درستش نکن میخام سوار دوچرخه داداش بشم