فقط تا سی‌سالگی؛ نامه علی غبیشاوی

سلام احمد و فاطمه عزیز

پیغام پدرتان ساعت 23:34 دقیقه برایم فرستاده شده بود. اما من تازه ساعت یک‌ونیم تلگرامم را چک کردم و دیدمش و از همان لحظه اول سختی انجام دادن چنین کاری روی دست و دلم سنگینی کرد.

آن شب تا ساعت چهار صبح خوابم نبرد. پشت کیبورد خیره به صفحه سفید ورد نشستم و دستم به نوشتن هیچ کلمه و تمام کردن هیچ جمله‌ای نرفت.

به ایده‌های – به نظر خودم – عمیق زیادی فکر کردم که برای‌تان بنویسم. اما نشد.

 مثلا اول به این فکر کردم که بهتان بگویم  توی زندگی‌تان بعضی وقت‌ها عمدا کارهایی را که بزرگ‌ترها ازتان می‌خواهند انجام ندهید و به جایش، کاملا آگاهانه و با اصرار کارهایی بکنید که آنها فکر می‌کنند سر زدنش از شما زشت و غیرمنتظره است. مثلا گاهی وقت‌ها بایستید جلوی یخچال و با پارچ آب بخورید. گاهی وقت‌ها توی مسافرت، سوار ماشین که هستید پوست میوه و تخمه و لیوان نیم‌خورده یک‌بار مصرف چای و آب‌میوه و زرورق شکلات و پفک و بیسکوییت‌تان را از پنجره ماشین پرت کنید بیرون. گاهی وقت‌ها صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوید رخت‌خواب‌تان را جمع نکنید و مسواک نزنید. گاهی وقت‌ها توی مدرسه، شوخی‌های معمولی دوستان‌تان را تحمل نکنید و با آنها دست به یقه شوید و دعوا و کتک‌کاری کنید. همه این کارها را که بکنید تازه می‌بینید زندگی طعم دیگری غیر از طعم همه کارهایی که بزرگ‌ترها ازتان می‌خواهند انجام دهید دارد که بعضی وقت‌ها تجربه کردنش به آن «قابل انتظار نبودن» می‌ارزد و بعضی وقت‌ها نمی‌ارزد.

می‌خواستم همین‌ها را با آب و تاب و مثال و توضیح بیشتری برای‌تان بنویسم که دیدم خوب شما که ربات برنامه‌ریزی شده نیستید که همه کارهایی که ازتان خواسته شده را درست و از روی برنامه انجام دهید و حتما گاهی وقت‌ها خودتان از زیر این دستورها و انتظارات درمی‌روید و کار خودتان را می‌کنید. برای همین منصرف شدم.

خوب به جای این توصیه تصمیم گرفتم برای‌تان از چیز دیگری بگویم. این‌که حرف‌های آدم‌ها را چه‌قدر و چه‌طوری باید باور کنید. نشستم فکر کردم این توصیه حتما حرف خیلی مهمی است. این‌که به حرف همه آدم‌ها، خوب و با دقت گوش کنید و سعی کنید تا آن‌جا که می‌توانید آن حرف‌ها را بفهمید ولی هیچ‌وقت فکر نکنید آن حرف‌ها کاملا درست هستند. هر حرفی را هر کس که بهتان گفت، هر چه‌قدر هم که آن شخص برای‌تان عزیز و قابل اعتماد بود صد در صد قبول نکنید و آن را کاملا درست تصور نکنید و همیشه احتمال بدهید که ممکن است یک روزی و یک جایی به این نتیجه برسید که آن حرف غلط است. این شکلی و با این دقت که به حرف‌ها و باورهای آدم‌های دور و برتان گوش کنید، هم کلی چیز جدید یاد می‌گیرید و هم این‌که همیشه دنبال فهمیدن و یاد گرفتن چیزهای جدید خواهید رفت و هم این‌که از غلط در آمدن خیلی از چیزهایی که فکر می‌کردید خیلی درست‌اند، ناراحت نخواهید شد.

با زدن این حرف‌ها فکر می‌کردم بالأخره آن حرف مهمی را که می‌خواستم بهتان بزنم پیدا کردم امام بیشتر که با خودم فکر کردم دیدم این طوری که پدرتان دارد بهتان فکر کردن را یاد می‌دهد، حتما این حرف‌ها را تا به حال خودش بهتان گفته و لازم نیست من دوباره سرتان را درد بیاورم.

خوب پس تصمیم گرفتم یکی دیگر از رازهای زندگی – حداقل خودم فکر می‌کنم راز – را برای‌تان بگویم و آن هم اینکه ما آدم‌ها فقط تا سی سالگی وقت داریم. شما هم فقط تا سی سالگی وقت دارید.  فقط تا سی سالگی وقت دارید هر کاری دل‌تان می‌خواهد انجام بدهید. بعدش شرایط زندگی‌تان احتمالا طوری به هم خواهد ریخت و بالا و پایین خواهد شد که دیگر نمی‌توانید هر طور دل‌تان خواست زندگی کنید. پس تا می‌توانید همه کارهای دل خواه‌تان را همین الان و تا سی سال‌تان نشده انجام دهید. هر چیزی دل‌تان خواست بپوشید، هر سفری دل‌تان خواست بروید، هر رشته‌ای دل‌تان خواست تحصیل کنید، هر فیلمی دل‌تان خواست ببینید، هر کتابی دل‌تان خواست بخوانید، با هر آدمی که دل‌تان خواست معاشرت و رفاقت کنید، هر چیزی‌دل تان خواست بخرید، هر چیزی دل‌تان خواست بخورید و در یک کلمه هر کاری دل‌تان خواست انجام دهید. هر کاری دل‌تان خواست انجام دهید تا در سی سالگی، بانک تجربه‌های دل‌خواه‌تان از زندگی این قدر پر شده باشد که در صبح اولین روز سی‌ویک‌سالگی‌تان و روزها و سال‌های بعدش، بهانه‌ای برای فرار از سختی‌های زندگی و پناه بردن به حسرت روزهای از دست رفته نداشته باشید.

همه این حرف ها را آماده کردم که بگویم اما دیدم شماها و همه هم‌سن‌های‌تان باهوش‌تر از آنید که چنین فرصت‌هایی را حتی تا قبل از سی سالگی از دست بدهید.

خوب با این وجود احساس می‌کنم دست‌هایم خالی است و چیزی برای نوشتن برای‌تان ندارم. فقط توی این کلمات آخر دلم می‌خواهد یک یادگاری بهتان بدهم. ما آدم‌ها فوقش 120 تا 130 سال عمر می‌کنیم اما به نسبت همه قصه‌های خوبی که می‌خوانیم و می‌شنویم، این عددها چند برابر می‌شود. کتاب‌ها و قصه‌های خوب ما را پیرتر می‌کنند. چون می‌توانیم جای آدم‌های دیگر زندگی کنیم. پس تا می‌توانید هیچ قصه‌ای را از دست ندهید. قصه‌ای که یک روز پدر یا مادرتان برای‌تان تعریف می‌کنند، قصه‌ای که خودتان یک روز توی کتابی که از کتاب‌خانه مدرسه‌تان امانت گرفته‌اید می‌خوانید، قصه زندگی راننده سرویس مدرسه‌تان، قصه آن گاوی که پوستش چند صد کیلومتر بین مزارع و کارگاه‌ها و کارخانه‌های مختلف چرخیده و چرخیده و چرخیده و حالا کمربند شلوارتان شده، قصه درخت‌هایی که آن طرف دنیا قطع شده‌اند تا بعداز یک سفر پر ماجرا تخت خواب‌تان بشوند، قصه شعری که بعداز هفت‌صد سال دست به دست و سینه‌به‌سینه شدن نقل شدن بالأخره به دست خواننده‌ای رسیده تا ترانه مورد علاقه‌تان را باهاش بخواند و هزاران و هزاران قصه دیگر.

هر قصه‌ای ارزش یک بار شنیدن را دارد. امیدوارم قصه زندگی شما یکی از بهترین قصه‌های دنیا بشود. از راه دور می بوسم‌تان.

علی غبیشاوی

Advertisements

بیایید به گودریدز؛ نامه مائده به احمد و فاطمه

احمد جان؛ فاطمهٔ عزیز
سلام.

قبل از همه چیز بگویم که در این چند روزه حداقل سه تا نامه برایتان نوشته‌ام، دو تا توی سرم و یکی روی کاغذ. اما هیچ‌کدام چیزی نبودند که دلم می‌خواست. بنابراین به نامهٔ چهارم رسیدم. چون حالا سواد دارید و شاید بخواهید به نامه‌ام جواب بدهید دلم می‌خواهد یک چیز درست و حسابی بنویسم که جواب درست و حسابی هم بگیرم. بالاخره هم پیدایش کردم: گودریدز!

شاید اسمش را شنیده باشید. گودریدز که تقریباً‌ معنی می‌دهد «خواندنی‌های خوب» یک شبکه اجتماعی است برای کتاب‌خوانی. آدم‌ها می‌آیند و در آن می‌نویسند چه کتاب‌هایی را خوانده‌اند یا دارند می‌خوانند یا می‌خواهند بخوانند. نظرشان دربارهٔ کتاب‌ها را هم می‌نویسند و اگر هم سؤالی درباره کتابی دارند از همدیگر می‌پرسند. (مثلاً‌ اگر درست حالی‌شان نشده باشد که چرا یکی از شخصیت‌های توی قصه یک جور خاصی رفتار کرده، یا یک معما چه‌طوری حل شده و خلاصه هر سؤال دیگری که دربارهٔ کتاب داشته باشند از همدیگر می‌پرسند.آ

من تازگی توی این شبکه اجتماعی عضو شده‌ام و به ذهنم رسید از شما هم دعوت کنم عضو بشوید. البته این ایده از خودم نبود. قبلتر ساما (پدر شما) خودش توی توییتر نوشته بود که به چنین کاری فکر می‌کند. (یعنی درست کردن یک اکانت گودریدز که سه تایی یا چهارتایی‌تان آن را بگردانید و دربارهٔ کتاب‌هایی باشد که شما دو تا می‌خوانید.) من هم فکر کردم در نامه‌ام بنویسم و تشویق‌تان کنم که یان فکر را عملی کنید. گاهی آدم تصمیمش را برای انجام یک کاری گرفته و تنها چیزی که برای اجرایی کردنش لازم دارد، تأیید و تشویق دیگران است.

اما من چرا از شما دعوت می‌کنم؟ راستش اول به خاطر خودم! گفتم که تازه عضو گودریدز شده‌ام و آن‌جا هیچ دوستی ندارم. (البته اینکه هیچ دوستی ندارم را نگفته بودم. حالا گفتم.) بامزگی شبکه‌های اجتماعی به دوستانی است که آنجا داریم. البته می‌توانستم بروم دنبال همان آدم‌های قدیمی که قبلا توی شبکه‌های اجتماعی دیگر عضو بودند و می‌شناختم‌شان و توی گودریدز هم با همان‌ها دوست بشوم. اما نمی‌خواستم. راستش از عمد با ایمیلی عضو شدم که آن آدم‌ها نداشته باشند تا نتوانند پیدایم کنند. (بله اگر آدرس ایمیلی کسی را داشته باشی در خیلی از جاهای اینترنت می‌توانی او را پیدا کنی.) اما چرا؟ چرا سراغ همان آدم‌های همیشگی نرفتم؟ چون فکر می‌کردم با بیشتر آن آدم‌ها هر حرفی که می‌شد زد را زده‌ام. بعد هم اینکه بعضی آن آدم‌ها باعث می‌شوند من جوری رفتار کنم که در واقع مال خودم نیست و خوشم هم نمی‌آید. شاید هم چنین چیزی را تجربه کرده باشید؛ مثلا با کسی دوست شده باشید که خشن و بداخلاق و بی‌ادب است و بدون اینکه حواستان باشد بعضی از رفتارهای او را تقلید کرده باشید. این خاصیت دوستی است و چه در دنیای واقعی و چه در شبکه‌های اجتماعی اتفاق می‌افتد. برای همین دلم می‌خواهد از این به بعد بیشتر دقت کنم که با چه کسانی دوست می‌شوم.

اما برگردیم سر موضوع اصلی. من داشتم با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شود اگر شما دو تا بیایید تو گودریدز و اولین دوستان من در آنجا باشید. این طوری وقتی کتاب‌هایتان را توی گودریدز معرفی می‌کنید من هم تشویق می‌شوم که تعداد بیشتری از کتاب‌های کودکان و نوجوانان را بخوانم. می‌دانید؟ خیلی از این کتاب‌ها به درد بزرگتر‌ها هم می‌خورند. قبلا که توی مدرسه‌ای در تهران معلم کتاب‌خوانی بودم خیلی از این کتاب‌ها می‌خواندم اما حالا کم شده. گفتم که گاهی آدم‌ها نیاز دارند برای انجام کاری که تصمیمش را گرفته‌اند، تشویق بشوند تا نقشه‌شان را عملی کنند. شما دو تا می‌توانید مرا تشویق کنید که نقشه‌ام را عملی کنم و بیشتر کتاب کودک و نوجوان بخوانم.

تا اینجای نامه هر دلیلی که برای دعوت‌تان به گودریدز آوردم به نفع خودم بود. اما برای خود شما دو نفر چه فایده‌هایی دارد که بیایید توی گودریدز؟ شاید خیلی فایده‌ها داشته باشد. اما دو تایش به ذهن من می‌رسد و می‌نویسم:

اول اینکه تشویق می‌شوید بیشتر کتاب بخوانید و بیشتر کتاب خوندن خودش کلی فایده دارد. مثلا در درس‌های مدرسه مخصوصا ادبیات و املا و انشا قوی‌تر و ماهرتر می‌شوید. توی زندگی واقعی هم ماهرتر و خوش‌فکرتر می‌شوید و برای مسئله‌های واقعی راه‌حل‌های بهتر پیدا می‌کنید. تفریح خوبی دارید که هر وقت هیچ تفریح دیگری خوشحال‌تان نمی‌کرد، انجامش بدهید و کلی سود دیگر.

فایده دوم اینکه با آمدن به گودریدز  کار با شبکه‌های اجتماعی را از یک جای خیلی خوبی شروع می‌کنید. جایی که آدم‌هایش خیلی مؤدب‌تر  و مهربان‌تر  از بقیه جاهای اینترنت هستند و کمتر دعوا می‌کنند و کمتر به هم توهین می‌کنند. حتی آدم‌های بی‌ادبی که ممکن است سر از گودریدز دربیاورند اینجا نمی‌توانند همان حرف‌هایی را بزنند که جاهای دیگر می‌زنند. چون اینجا موضوع اصلی صحبت کتاب‌های هستند و خیلی سخت است و آدم باید یک فحاش خیلی خیلی حرفه‌ای باشد که در میان چنین صحبتی دلیلی برای فحش و توهین پیدا کند.

من همهٔ دلایل را نوشتم تا شما را دعوت کنم عضو گودریدز بشوید حالا دیگر تصمیم با خود شماست. من که خیلی خوشحال می‌شوم اگر بیایید. این اسم کاربری من در گودریدز است. ****

منتظر شما هستم
دوست‌تان دارم
مائده

 

پ.ن:
نامه‌ام زیادی طولانی شد، نه فکر کردم شاید بد نباشد خلاصه‌ای از دلایلم را به شکل یک نمودار بکشم. اینطوری اگر خواستید آنها را بررسی کنید و درباره‌شان تصمیم بگیرید  راحت‌ترید. تازه کاغذ سفید کمتری هم باقی می‌گذارم. (نمودار در صفحهٔ بعد اینجا جا نمی‌شود)

 

چرا به گودریدز بیایید←چون فایده دارد

چه فوایدی دارد
←برای مائده←دوست پیدا می‌کند و از تنهایی درمی‌آید
←برای خودتان←بیشتر کتاب می‌خوانید

فواید بیشتر کتاب‌خواندن
←ماهرشدن در درس ادبیات و املا و انشا
←ماهر شدن در حل مسائل زندگی
←داشتن یک تفریح خوب

←←عضو شدن در یک شبکه اجتماعی خوب که بیشتر آدم‌هایش خوش‌رفتارند.

 

پ.ن۲:

یادم رفت عذرخواهی کنم که نامه‌ام را دیر نوشتم. قرار بود برای تولدتان بنویسم و بفرستم. ببخشید. دلیلش همان بود که اول نامه گفتم: دنبال موضوع خوب می‌گشتم.

 

حالا دیگر واقعا خداحافظ

مائده

نامه سعید به احمد و فاطمه

سعید رمضانی
December 9, 2014

«به نام خدایی که از همه خوشگل‌تر است. به نام خدایی که همه‌ی بچه‌ها را به اسمشان می‌شناسد و یادش نمی‌رود و خودش خیلی قوی است که آدم نخواهد نگهبان دیگری داشته باشد.
سلام بر فاطمه، سلام بر احمد و سلام بر پدر و مادر فاطمه و احمد. من سعید هستم. عمویم پیشنهاد داد که اسم من سعید باشد. الآن ۲۱ سال است که دیگر توی شکم مادرم نیستم. اولش فقط ترکی بلد بودم چون اینجا همه ترکی صحبت می‌کنند، ولی بعدا فارسی یاد گرفتم. اولش بلد نبودم.
شما خوبید؟ همه خوبند؟
من که آنجا نیستم صدایتان را بشنوم، این سوال‌هایی را هم که پرسیدم منتظر جوابشان نیستم! عجیب است ها! آدم سوالی بپرسد که متظر جوابش نباشد! ولی خب دنیای آدم بزرگ‌ها این طوری است. کارهای عجیب زیاد می‌کنند. من خودم هم زیاد می شود که نفهمم چرا آن آقاهه این طوری کرد و آن چیز را گفت و آن خانمه آن کار را کرد. ولی خب پدرم و مادرم هست، از آن ها می پرسم.

شنیده ام که تولد تان نزدیک است. الآن احمد آقا باید ۸ سالش باشد و فاطمه خانم ۶ سال. شما یادتان نیست، خدا یادش هست که پدر شما هم بچه بود. از شما خیلی کوچک تر هم بود، خودش نمی‌توانست برود دست‌شویی(: ولی یاد گرفت. کلی چیز می شکست و کلی صدا آدم های اطرافش را درآورده بود. مادرتان هم بچه بود. آن وقت فقط خدا می دانست که مادرتان کدام بچه است و پدرتان کدام بچه است از بین این همه بچه ی خوشگل تو دنیا. بعد خدا کمک کرد که پدرتان یاد بگیرد که برود دست شویی، از خیابان رد شود، خودش برود مدرسه و نیمرو درست کند و مادرتان را پیدا کند. اولش که بلد نبود! من یادم نیست، ولی فکر کنم پدرتان زیاد سوال می‌پرسیده.شاید هی می‌پرسیده چرا آن چیز آن شکلی است و آن حیوان آن طوری صدا می‌کند.

فکر می‌کنم زیاد می خندید. تا حالا به شما گفته‌اند که مادرتان و پدرتان صدای خنده ی شما را خیلی دوست دارند؟ من می دانم که خیلی خوششان می‌آید. من خودم هم خیلی می خندم. رئیس فوتبال ایران هم زیاد می خندد. من آدم هایی که می خندند را دوست دارم. همیشه آدم های توی نقاشی‌ام می‌خندند. دهنشان را باز کرده اند و می خندند، این طوری 😀 . این شکل کوچک را با یک دو نقطه و یک حرف از زبان انگلیسی شنیدم. نقاشی کشیدن اصلا همین قدر ساده است. نقاشی هایی هم که شبیه چیزها هستند، دایره و خط هایشان اندازه هایشان مناسب است. وگرنه همه‌ی نقاشی‌ها خوب هستند و من اگر معلم بودم به همه‌شان ۲۰ می‌دادم. راستی گفتم زبان انگلیسی، شنیده‌ام که چند تا آدم که زیاد فکر می‌کنند و به آن‌ها می‌گویند دانشمند، گفته‌اند که یادگرفتن زبان جدید خیلی خوب است. فکر کنید مثلا من زبان گوسفندها را بلد بودم، آن وقت کلی دوست گوسفند داشتم. الآن که انگلیسی بلدم چند نفری هستند که دوستشان دارم. شما دوست گوسفند دارید؟ دوست خرگوش؟ چند سال پیش پدرم برای من و برادرم خرگوش خریده بود. خرگوش سفید کوچولو. هی سبزی می‌خورد و سفید و خوشگل بود. نرم هم بود. ولی چون حیاط ما سبزی زیاد نداشت و پدرم باید هی از سبزی فروش سبزی‌های کهنه را می‌گرفت و این کار را زیاد دوست نداشت، خرگوش را فروختیم. آدم بزرگ هست دیگر! گاهی وقت‌ها کاری را که به نظر من و شما مشکلی ندارد را دوست ندارند!!

یک چیزی هم در مورد حیوانات دوست دارم بگویم. یک روزی که در حیاط بودم و کاری که پدرم گفته بود را انجام می‌دادم مورچه‌ها را دیدم. مورچه ها یک سوراخ کوچک توی زمین درست کرده بودند و آمده بودند بیرون. دنبال غذا بودند برای بچه هایشان و بقیه مورچه‌های که توی زمین بودند. الآن هم کلی مورچه توی زمین است. با چندتا کرم هم همسایه هستند(: . توی حیاط که بودم یواش یواش هوا تاریک شد. اذان گفت و من هم دوست داشتم بروم نماز بخوانم. خواستم که از روی سوراخ مورچه‌ها رد بشوم دیدم هیچ کدام از مورچه‌ها بیرون نیستند! چند دقیقه پیش بیشتر از ۲۰ تا مورچه بیرون بودند ها! از چیزی که دیدم متوجه شدم که وقتی هوا تاریک می‌شود مورچه ها می روند پیش خانواده‌شان. دیگر بیرون نمی مانند. خدا هم توی قرآن خودش گفته شب برای آرامش است. من که وقتی پیش خانواده هستم راحت هستم. شلوار راحتی می‌پوشم و می‌دانم دست‌شویی کجاست و پدر و مادرم را که دوست دارم هی می‌بینم. مهمانی هم برویم با هم می‌رویم.

الآن دیگر شاید خوابتان بیاید و شاید کار داشته باشید و شاید بخواهید بخندید و بپرید بالا و آن بالا بمانید(: برای همین یواش یواش تمام می کنم. فاطمه خانم و احمد آقا جان. تا حالا فکر کرده بودید که مثلا احمد جان، می‌شد که اسم شما مثل من سعید باشد، ولی نمی‌شد سارا یا فاطمه یا خورشید باشد؟ یا فاطمه خانم، اسم شما نمی‌شد که مهدی یا اکبر باشد؟ برای این که برای دخترها یک سری اسم و برای پسرها یک سری اسم می‌گذراند. دخترها که بزرگ شدند می‌شوند مادر و خب چون دخترها مادر شده‌اند دیگر پسرها فقط می‌توانند پدر بشوند. عوضش چون پسرها ریش درمی‌آورند، دخترها دیگر ریش در نمی‌آورند، نمی‌شود که همیش ریش داشته باشند:D
من همه‌ی بچه‌ها را دوست دارم، شما را هم همچنین. پدرتان را هم هر چند روز یک بار یک چیزی می‌نویسد و من می‌خوانم. پدرتان را هم دوست دارم. چون دوستتان دارم آرزو می‌کنم که همیشه حوصله خندیدن داشته باشد.
از دوستم، خدا خوشگل و زیبا و قوی، هم می‌خواهم مواظبتان باشد. خدا دوست شما هم هست، خودش گفته. اسمش را که صدا بزنید جواب می‌دهد. خودش گفته. خدا همیشه راست می‌گوید و دروغ را دوست ندارد. خوش گفته.

گلستان‌خوانی

گزارش نخست گلستان‌خوانی شبانه با بچه‌ها
بر خلاف انتظارم، بچه‌ها گلستان‌خوانی را بسیار دوست دارند؛ حتی بیش از داستان‌خوانی. حکایاتی را که برایشان می‌خوانم، بی‌آنکه بخواهم، از بر می‌کنند. هر شب هر سه نفرمان می‌خوانیم. پریشب ازشان امتحان گرفتم. عالی بودند. حکایتی را که نخوانده بودیم، گفتم بخوانند و فهمشان را بگویند، خیلی خوب از پسش برآمدند. امشب فاطمه بهم گفت برایت کار جدیدی پیدا کرده‌ام. گفت برو توی شبکه پویا به بچه‌ها گلستان درس بده. این یعنی احساس خوب بچه‌ها به گلستان‌خوانی.

دیروز فاطمه، با خشم درباره شهاب -پسر دوستم که نیم‌روزی مهمانمان بود- سخن می‌گفت. زهرا گفت بی‌خیال. فاطمه گفت «لطف بی‌وقت» مکن. بعد خودش گفت سعدی عجب چیزایی یادمون میده.
و همین دیروز می‌خواستم بروم کمک دوستی که می‌خواست خانه‌اش را رنگ کند. احمد گفت مرا هم ببر. گفتم توی دست و پایی. گفت «باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن»م. بردمش و توی دست و پا نبود. کمی هم رنگ زد.

فرهنگستان لغت کفشدوزکها

بابا می‌نویسد:
این بازی را برای بچه‌ها خریده بودم. معمولاً هر چند مدت یکبار، بازی‌های دوزمانند چند نفره می‌خرم، برای دور هم بودن خیلی خوب است. شبیه منچ و… بگذریم. اسم روی جعبه‌اش Pentago است. از روی دفترچه‌اش که کلی زبان دارد و فارسی ندارد، قوانین بازی را می‌خوانیم. با احمد یکی دوبار برای کشف قوانین و اسرار، بازی می‌کنیم. اما مهم‌تر از این دو چیز دیگری هم هست.
بعد از دو بازی، شورا تشکیل دادیم. قوانین بازی را می‌دانیم. یکی دو تا ترفند هم کشف کرده‌ایم. شورای چهار نفره برای پیدا کردن جایگزین فارسی در برابر واژه بیگانه Pentago است. احمد پیشنهاد می‌دهد اسمش را بگذاریم «پنجدوزه» چون برنده کسی است که پنج مهره‌اش در یک ردیف باشد. فاطمه پیشنهاد «مهره تیله‌ای» را می‌دهد. سه نفر به پیشنهاد احمد رأی می‌دهند. برای فاطمه توضیح می‌دهم چرا پیشنهاد احمد بهتر است.
از این به بعد توی خانه ما، بدون اینکه کمترین بودجه‌ای برایمان تصویب شده باشد، به جای واژه بیگانه Pentago خواهیم گفت «پنجدوزه».

توی این پنجروزه عمر، پنجدوزه بازی کنار خانواده پیشنهاد می‌شود. به خواندن ادامه دهید

روایت تولد احمد و فاطمه؛ لیلا باقری

به نام خدای مهربان

سلام سید احمد آقا و فاطمه خاتون موسوی!

من لیلا باقری هستم و دوست دارم براتون ی قصه ای تعریف کنم. قصه روز به دنیا اومدن احمد و فاطمه …

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا یه عالمه موجود دیگه بود که خدا آفریده بود. روزی که قرار بود شما بیایید، صبح زود خورشید موهاش رو شونه کرد، لپاش را سرخ کرد و به چشم هاش سرمه کشید و زود از کوه بالا اومد تا شهر رو روشن کنه. تا زا کوه بالا بیاد و بره رو شونه ها اسمون به هر کی سر راهش بود گفت: زود کارهاتون رو انجام بدید تا بریم استقبال احمد و فاطمه.
یه شور و شوقی افتاد بین همه.. . همه کارهاشون را کنار گذاشتن تا بیان استقبال.

بزبز قندی که داشت از خونه می‌رفت بیرون و به بچه‌ها سفارش می‌کرد در خونه رو روی گرگ ناقلا باز نکنن، تا خبر رو شنید دست شنگول و منگول و حبه انگور رو گرفت و رفتن سمت شهر…

پیرزن کدو قل قله زن هم رفت توی کدو و به جای اینکه بره دیدن دخترهاش کدو را قل داد سمت شهر…

حسنی هم که هیچ وقت حموم نمی‌رفت و همه تا می‌دیدنش می‌گفتن: موی بلند… روی سیاه … ناخن دراز… واه و واه و واه… پرید توی حموم و کیسه کشید به تنش و صابون زد به سرش و تمیز تمیز اومد بیرون.. هر کی دیدش گفت: حسنی نگو ی دسته گل میای با هم بازی کنیم؟ حسنی گفت: الان نه! باید برم به استقبال…

خاله سوسکه و آقا موشه هم که تازه عروسی کرده بودن، دست تو دست هم لِی لِی کنان اومدن سمت شهر…

خلاصه همه اومدن… خروس زری، حسن و خانم حنا، علیمردان خان، گنجشکک اشی مشی، حسن کچل، مرغ تخم طلا … همه آواز خوان و رقصان و پاکوبان… خورشید هم موافشون از بالای سرشون می اومد. رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به یک باغ بزرگ! جلوی در باغ شلوغ بود و همهمه ای افتاده بود بین جمعیت… می‌گفتن قراره دختر انار رو ببینن!

چشم‌های همه از خوشحالی برق زد و پشت در باغ ساکت ایستادن…چند دقیقه بعد یکهو دیدن که درشت‌ترین و سرخ‌ترین اناری که روی بالاترین شاخه پربارترین درخت باغ بود، ترک خورد.. بعد یه ترک دیگه خورد. بوی انار باز شد و یه دختر خوشگل تپل مپل چشم باز کرد!

دختر چشم هاش رو گردوند بین جمع و بعد یه لبخند به شیرینی سرخ‌ترین دونه انار نشست روی لبه‌اش… همه گفتن: پس دختر انار، دختر انار که می‌گفتن تو هستی! اسمت چیه؟ گفت: فاطمه! همه خوشحال شد و بالا و پایین پریدن.

بهد یهو گفتن پس احمد کو؟!!

بعد یکهو سیمرغ از نوک بلندترین قله بال کشید و پرهای هفت رنگش نصف آسمون رو پوشوند.. چرخی توی آسمون زد و اومد پایین و بقچه ای که به چنگالش رو گذاشت زیر درخت و نشست!

همه زل زدن به بقچه و دیدن یه حفت چشم مشکی هم داره از اون تو بیرون رو تماشا میکنه! سیمرغ با نوکش گره بقچه رو باز کرد. احمد تا دید همه دارن نگاهش میکنن، پقی زد زیر خنده!

همه شاد شدن و دست زدن خوندن:
خوش اومدین به دنیا… شادی رو دادین به ما..
خورشید و شاد و خندون…اومده تو آسمون…..
رنگ به رخش آوردین…. غم دلش رو بردین….
ننه سرما رو دیدین… گرما بهش بخشیدین…

الهی که همیشه… شادی باشه تو بیشه…

با احمد و فاطمه…شادی در این عالمه….

خلاصه تا شب دست افشان و پاکوبان جشن گرفتن وشیرینی و شکلات خوردن.

قصه ما به سر رسید. کلاغه هم به خونه اش رسید. همه هم رفتن خونه هاشون و توی رخت خواب گرم و نرمشون خوابیدن…

بعد ماه و هزار تا ستاره اومدن توی آسمون و به احمد فاطمه چشمک زدن..

اینم از قصه نامه من که همو پستچی براتون آورد..

روی ماه هردوتون رو می‌بوسم. الهی همیشه گل خنده روی لبهاتون باشه… خدا پشت و پناهتون باشه..

لیلا باقری

۴ دی ۹۱

ahmad-and-fatemeh
نامه لیلا باقری