روایت تولد احمد و فاطمه؛ لیلا باقری

به نام خدای مهربان

سلام سید احمد آقا و فاطمه خاتون موسوی!

من لیلا باقری هستم و دوست دارم براتون ی قصه ای تعریف کنم. قصه روز به دنیا اومدن احمد و فاطمه …

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا یه عالمه موجود دیگه بود که خدا آفریده بود. روزی که قرار بود شما بیایید، صبح زود خورشید موهاش رو شونه کرد، لپاش را سرخ کرد و به چشم هاش سرمه کشید و زود از کوه بالا اومد تا شهر رو روشن کنه. تا زا کوه بالا بیاد و بره رو شونه ها اسمون به هر کی سر راهش بود گفت: زود کارهاتون رو انجام بدید تا بریم استقبال احمد و فاطمه.
یه شور و شوقی افتاد بین همه.. . همه کارهاشون را کنار گذاشتن تا بیان استقبال.

بزبز قندی که داشت از خونه می‌رفت بیرون و به بچه‌ها سفارش می‌کرد در خونه رو روی گرگ ناقلا باز نکنن، تا خبر رو شنید دست شنگول و منگول و حبه انگور رو گرفت و رفتن سمت شهر…

پیرزن کدو قل قله زن هم رفت توی کدو و به جای اینکه بره دیدن دخترهاش کدو را قل داد سمت شهر…

حسنی هم که هیچ وقت حموم نمی‌رفت و همه تا می‌دیدنش می‌گفتن: موی بلند… روی سیاه … ناخن دراز… واه و واه و واه… پرید توی حموم و کیسه کشید به تنش و صابون زد به سرش و تمیز تمیز اومد بیرون.. هر کی دیدش گفت: حسنی نگو ی دسته گل میای با هم بازی کنیم؟ حسنی گفت: الان نه! باید برم به استقبال…

خاله سوسکه و آقا موشه هم که تازه عروسی کرده بودن، دست تو دست هم لِی لِی کنان اومدن سمت شهر…

خلاصه همه اومدن… خروس زری، حسن و خانم حنا، علیمردان خان، گنجشکک اشی مشی، حسن کچل، مرغ تخم طلا … همه آواز خوان و رقصان و پاکوبان… خورشید هم موافشون از بالای سرشون می اومد. رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به یک باغ بزرگ! جلوی در باغ شلوغ بود و همهمه ای افتاده بود بین جمعیت… می‌گفتن قراره دختر انار رو ببینن!

چشم‌های همه از خوشحالی برق زد و پشت در باغ ساکت ایستادن…چند دقیقه بعد یکهو دیدن که درشت‌ترین و سرخ‌ترین اناری که روی بالاترین شاخه پربارترین درخت باغ بود، ترک خورد.. بعد یه ترک دیگه خورد. بوی انار باز شد و یه دختر خوشگل تپل مپل چشم باز کرد!

دختر چشم هاش رو گردوند بین جمع و بعد یه لبخند به شیرینی سرخ‌ترین دونه انار نشست روی لبه‌اش… همه گفتن: پس دختر انار، دختر انار که می‌گفتن تو هستی! اسمت چیه؟ گفت: فاطمه! همه خوشحال شد و بالا و پایین پریدن.

بهد یهو گفتن پس احمد کو؟!!

بعد یکهو سیمرغ از نوک بلندترین قله بال کشید و پرهای هفت رنگش نصف آسمون رو پوشوند.. چرخی توی آسمون زد و اومد پایین و بقچه ای که به چنگالش رو گذاشت زیر درخت و نشست!

همه زل زدن به بقچه و دیدن یه حفت چشم مشکی هم داره از اون تو بیرون رو تماشا میکنه! سیمرغ با نوکش گره بقچه رو باز کرد. احمد تا دید همه دارن نگاهش میکنن، پقی زد زیر خنده!

همه شاد شدن و دست زدن خوندن:
خوش اومدین به دنیا… شادی رو دادین به ما..
خورشید و شاد و خندون…اومده تو آسمون…..
رنگ به رخش آوردین…. غم دلش رو بردین….
ننه سرما رو دیدین… گرما بهش بخشیدین…

الهی که همیشه… شادی باشه تو بیشه…

با احمد و فاطمه…شادی در این عالمه….

خلاصه تا شب دست افشان و پاکوبان جشن گرفتن وشیرینی و شکلات خوردن.

قصه ما به سر رسید. کلاغه هم به خونه اش رسید. همه هم رفتن خونه هاشون و توی رخت خواب گرم و نرمشون خوابیدن…

بعد ماه و هزار تا ستاره اومدن توی آسمون و به احمد فاطمه چشمک زدن..

اینم از قصه نامه من که همو پستچی براتون آورد..

روی ماه هردوتون رو می‌بوسم. الهی همیشه گل خنده روی لبهاتون باشه… خدا پشت و پناهتون باشه..

لیلا باقری

۴ دی ۹۱

ahmad-and-fatemeh
نامه لیلا باقری

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s