گلستان‌خوانی

گزارش نخست گلستان‌خوانی شبانه با بچه‌ها
بر خلاف انتظارم، بچه‌ها گلستان‌خوانی را بسیار دوست دارند؛ حتی بیش از داستان‌خوانی. حکایاتی را که برایشان می‌خوانم، بی‌آنکه بخواهم، از بر می‌کنند. هر شب هر سه نفرمان می‌خوانیم. پریشب ازشان امتحان گرفتم. عالی بودند. حکایتی را که نخوانده بودیم، گفتم بخوانند و فهمشان را بگویند، خیلی خوب از پسش برآمدند. امشب فاطمه بهم گفت برایت کار جدیدی پیدا کرده‌ام. گفت برو توی شبکه پویا به بچه‌ها گلستان درس بده. این یعنی احساس خوب بچه‌ها به گلستان‌خوانی.

دیروز فاطمه، با خشم درباره شهاب -پسر دوستم که نیم‌روزی مهمانمان بود- سخن می‌گفت. زهرا گفت بی‌خیال. فاطمه گفت «لطف بی‌وقت» مکن. بعد خودش گفت سعدی عجب چیزایی یادمون میده.
و همین دیروز می‌خواستم بروم کمک دوستی که می‌خواست خانه‌اش را رنگ کند. احمد گفت مرا هم ببر. گفتم توی دست و پایی. گفت «باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن»م. بردمش و توی دست و پا نبود. کمی هم رنگ زد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s