نامه سعید به احمد و فاطمه

سعید رمضانی
December 9, 2014

«به نام خدایی که از همه خوشگل‌تر است. به نام خدایی که همه‌ی بچه‌ها را به اسمشان می‌شناسد و یادش نمی‌رود و خودش خیلی قوی است که آدم نخواهد نگهبان دیگری داشته باشد.
سلام بر فاطمه، سلام بر احمد و سلام بر پدر و مادر فاطمه و احمد. من سعید هستم. عمویم پیشنهاد داد که اسم من سعید باشد. الآن ۲۱ سال است که دیگر توی شکم مادرم نیستم. اولش فقط ترکی بلد بودم چون اینجا همه ترکی صحبت می‌کنند، ولی بعدا فارسی یاد گرفتم. اولش بلد نبودم.
شما خوبید؟ همه خوبند؟
من که آنجا نیستم صدایتان را بشنوم، این سوال‌هایی را هم که پرسیدم منتظر جوابشان نیستم! عجیب است ها! آدم سوالی بپرسد که متظر جوابش نباشد! ولی خب دنیای آدم بزرگ‌ها این طوری است. کارهای عجیب زیاد می‌کنند. من خودم هم زیاد می شود که نفهمم چرا آن آقاهه این طوری کرد و آن چیز را گفت و آن خانمه آن کار را کرد. ولی خب پدرم و مادرم هست، از آن ها می پرسم.

شنیده ام که تولد تان نزدیک است. الآن احمد آقا باید ۸ سالش باشد و فاطمه خانم ۶ سال. شما یادتان نیست، خدا یادش هست که پدر شما هم بچه بود. از شما خیلی کوچک تر هم بود، خودش نمی‌توانست برود دست‌شویی(: ولی یاد گرفت. کلی چیز می شکست و کلی صدا آدم های اطرافش را درآورده بود. مادرتان هم بچه بود. آن وقت فقط خدا می دانست که مادرتان کدام بچه است و پدرتان کدام بچه است از بین این همه بچه ی خوشگل تو دنیا. بعد خدا کمک کرد که پدرتان یاد بگیرد که برود دست شویی، از خیابان رد شود، خودش برود مدرسه و نیمرو درست کند و مادرتان را پیدا کند. اولش که بلد نبود! من یادم نیست، ولی فکر کنم پدرتان زیاد سوال می‌پرسیده.شاید هی می‌پرسیده چرا آن چیز آن شکلی است و آن حیوان آن طوری صدا می‌کند.

فکر می‌کنم زیاد می خندید. تا حالا به شما گفته‌اند که مادرتان و پدرتان صدای خنده ی شما را خیلی دوست دارند؟ من می دانم که خیلی خوششان می‌آید. من خودم هم خیلی می خندم. رئیس فوتبال ایران هم زیاد می خندد. من آدم هایی که می خندند را دوست دارم. همیشه آدم های توی نقاشی‌ام می‌خندند. دهنشان را باز کرده اند و می خندند، این طوری 😀 . این شکل کوچک را با یک دو نقطه و یک حرف از زبان انگلیسی شنیدم. نقاشی کشیدن اصلا همین قدر ساده است. نقاشی هایی هم که شبیه چیزها هستند، دایره و خط هایشان اندازه هایشان مناسب است. وگرنه همه‌ی نقاشی‌ها خوب هستند و من اگر معلم بودم به همه‌شان ۲۰ می‌دادم. راستی گفتم زبان انگلیسی، شنیده‌ام که چند تا آدم که زیاد فکر می‌کنند و به آن‌ها می‌گویند دانشمند، گفته‌اند که یادگرفتن زبان جدید خیلی خوب است. فکر کنید مثلا من زبان گوسفندها را بلد بودم، آن وقت کلی دوست گوسفند داشتم. الآن که انگلیسی بلدم چند نفری هستند که دوستشان دارم. شما دوست گوسفند دارید؟ دوست خرگوش؟ چند سال پیش پدرم برای من و برادرم خرگوش خریده بود. خرگوش سفید کوچولو. هی سبزی می‌خورد و سفید و خوشگل بود. نرم هم بود. ولی چون حیاط ما سبزی زیاد نداشت و پدرم باید هی از سبزی فروش سبزی‌های کهنه را می‌گرفت و این کار را زیاد دوست نداشت، خرگوش را فروختیم. آدم بزرگ هست دیگر! گاهی وقت‌ها کاری را که به نظر من و شما مشکلی ندارد را دوست ندارند!!

یک چیزی هم در مورد حیوانات دوست دارم بگویم. یک روزی که در حیاط بودم و کاری که پدرم گفته بود را انجام می‌دادم مورچه‌ها را دیدم. مورچه ها یک سوراخ کوچک توی زمین درست کرده بودند و آمده بودند بیرون. دنبال غذا بودند برای بچه هایشان و بقیه مورچه‌های که توی زمین بودند. الآن هم کلی مورچه توی زمین است. با چندتا کرم هم همسایه هستند(: . توی حیاط که بودم یواش یواش هوا تاریک شد. اذان گفت و من هم دوست داشتم بروم نماز بخوانم. خواستم که از روی سوراخ مورچه‌ها رد بشوم دیدم هیچ کدام از مورچه‌ها بیرون نیستند! چند دقیقه پیش بیشتر از ۲۰ تا مورچه بیرون بودند ها! از چیزی که دیدم متوجه شدم که وقتی هوا تاریک می‌شود مورچه ها می روند پیش خانواده‌شان. دیگر بیرون نمی مانند. خدا هم توی قرآن خودش گفته شب برای آرامش است. من که وقتی پیش خانواده هستم راحت هستم. شلوار راحتی می‌پوشم و می‌دانم دست‌شویی کجاست و پدر و مادرم را که دوست دارم هی می‌بینم. مهمانی هم برویم با هم می‌رویم.

الآن دیگر شاید خوابتان بیاید و شاید کار داشته باشید و شاید بخواهید بخندید و بپرید بالا و آن بالا بمانید(: برای همین یواش یواش تمام می کنم. فاطمه خانم و احمد آقا جان. تا حالا فکر کرده بودید که مثلا احمد جان، می‌شد که اسم شما مثل من سعید باشد، ولی نمی‌شد سارا یا فاطمه یا خورشید باشد؟ یا فاطمه خانم، اسم شما نمی‌شد که مهدی یا اکبر باشد؟ برای این که برای دخترها یک سری اسم و برای پسرها یک سری اسم می‌گذراند. دخترها که بزرگ شدند می‌شوند مادر و خب چون دخترها مادر شده‌اند دیگر پسرها فقط می‌توانند پدر بشوند. عوضش چون پسرها ریش درمی‌آورند، دخترها دیگر ریش در نمی‌آورند، نمی‌شود که همیش ریش داشته باشند:D
من همه‌ی بچه‌ها را دوست دارم، شما را هم همچنین. پدرتان را هم هر چند روز یک بار یک چیزی می‌نویسد و من می‌خوانم. پدرتان را هم دوست دارم. چون دوستتان دارم آرزو می‌کنم که همیشه حوصله خندیدن داشته باشد.
از دوستم، خدا خوشگل و زیبا و قوی، هم می‌خواهم مواظبتان باشد. خدا دوست شما هم هست، خودش گفته. اسمش را که صدا بزنید جواب می‌دهد. خودش گفته. خدا همیشه راست می‌گوید و دروغ را دوست ندارد. خوش گفته.

گلستان‌خوانی

گزارش نخست گلستان‌خوانی شبانه با بچه‌ها
بر خلاف انتظارم، بچه‌ها گلستان‌خوانی را بسیار دوست دارند؛ حتی بیش از داستان‌خوانی. حکایاتی را که برایشان می‌خوانم، بی‌آنکه بخواهم، از بر می‌کنند. هر شب هر سه نفرمان می‌خوانیم. پریشب ازشان امتحان گرفتم. عالی بودند. حکایتی را که نخوانده بودیم، گفتم بخوانند و فهمشان را بگویند، خیلی خوب از پسش برآمدند. امشب فاطمه بهم گفت برایت کار جدیدی پیدا کرده‌ام. گفت برو توی شبکه پویا به بچه‌ها گلستان درس بده. این یعنی احساس خوب بچه‌ها به گلستان‌خوانی.

دیروز فاطمه، با خشم درباره شهاب -پسر دوستم که نیم‌روزی مهمانمان بود- سخن می‌گفت. زهرا گفت بی‌خیال. فاطمه گفت «لطف بی‌وقت» مکن. بعد خودش گفت سعدی عجب چیزایی یادمون میده.
و همین دیروز می‌خواستم بروم کمک دوستی که می‌خواست خانه‌اش را رنگ کند. احمد گفت مرا هم ببر. گفتم توی دست و پایی. گفت «باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن»م. بردمش و توی دست و پا نبود. کمی هم رنگ زد.

فرهنگستان لغت کفشدوزکها

بابا می‌نویسد:
این بازی را برای بچه‌ها خریده بودم. معمولاً هر چند مدت یکبار، بازی‌های دوزمانند چند نفره می‌خرم، برای دور هم بودن خیلی خوب است. شبیه منچ و… بگذریم. اسم روی جعبه‌اش Pentago است. از روی دفترچه‌اش که کلی زبان دارد و فارسی ندارد، قوانین بازی را می‌خوانیم. با احمد یکی دوبار برای کشف قوانین و اسرار، بازی می‌کنیم. اما مهم‌تر از این دو چیز دیگری هم هست.
بعد از دو بازی، شورا تشکیل دادیم. قوانین بازی را می‌دانیم. یکی دو تا ترفند هم کشف کرده‌ایم. شورای چهار نفره برای پیدا کردن جایگزین فارسی در برابر واژه بیگانه Pentago است. احمد پیشنهاد می‌دهد اسمش را بگذاریم «پنجدوزه» چون برنده کسی است که پنج مهره‌اش در یک ردیف باشد. فاطمه پیشنهاد «مهره تیله‌ای» را می‌دهد. سه نفر به پیشنهاد احمد رأی می‌دهند. برای فاطمه توضیح می‌دهم چرا پیشنهاد احمد بهتر است.
از این به بعد توی خانه ما، بدون اینکه کمترین بودجه‌ای برایمان تصویب شده باشد، به جای واژه بیگانه Pentago خواهیم گفت «پنجدوزه».

توی این پنجروزه عمر، پنجدوزه بازی کنار خانواده پیشنهاد می‌شود. به خواندن ادامه دهید

روایت تولد احمد و فاطمه؛ لیلا باقری

به نام خدای مهربان

سلام سید احمد آقا و فاطمه خاتون موسوی!

من لیلا باقری هستم و دوست دارم براتون ی قصه ای تعریف کنم. قصه روز به دنیا اومدن احمد و فاطمه …

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا یه عالمه موجود دیگه بود که خدا آفریده بود. روزی که قرار بود شما بیایید، صبح زود خورشید موهاش رو شونه کرد، لپاش را سرخ کرد و به چشم هاش سرمه کشید و زود از کوه بالا اومد تا شهر رو روشن کنه. تا زا کوه بالا بیاد و بره رو شونه ها اسمون به هر کی سر راهش بود گفت: زود کارهاتون رو انجام بدید تا بریم استقبال احمد و فاطمه.
یه شور و شوقی افتاد بین همه.. . همه کارهاشون را کنار گذاشتن تا بیان استقبال.

بزبز قندی که داشت از خونه می‌رفت بیرون و به بچه‌ها سفارش می‌کرد در خونه رو روی گرگ ناقلا باز نکنن، تا خبر رو شنید دست شنگول و منگول و حبه انگور رو گرفت و رفتن سمت شهر…

پیرزن کدو قل قله زن هم رفت توی کدو و به جای اینکه بره دیدن دخترهاش کدو را قل داد سمت شهر…

حسنی هم که هیچ وقت حموم نمی‌رفت و همه تا می‌دیدنش می‌گفتن: موی بلند… روی سیاه … ناخن دراز… واه و واه و واه… پرید توی حموم و کیسه کشید به تنش و صابون زد به سرش و تمیز تمیز اومد بیرون.. هر کی دیدش گفت: حسنی نگو ی دسته گل میای با هم بازی کنیم؟ حسنی گفت: الان نه! باید برم به استقبال…

خاله سوسکه و آقا موشه هم که تازه عروسی کرده بودن، دست تو دست هم لِی لِی کنان اومدن سمت شهر…

خلاصه همه اومدن… خروس زری، حسن و خانم حنا، علیمردان خان، گنجشکک اشی مشی، حسن کچل، مرغ تخم طلا … همه آواز خوان و رقصان و پاکوبان… خورشید هم موافشون از بالای سرشون می اومد. رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به یک باغ بزرگ! جلوی در باغ شلوغ بود و همهمه ای افتاده بود بین جمعیت… می‌گفتن قراره دختر انار رو ببینن!

چشم‌های همه از خوشحالی برق زد و پشت در باغ ساکت ایستادن…چند دقیقه بعد یکهو دیدن که درشت‌ترین و سرخ‌ترین اناری که روی بالاترین شاخه پربارترین درخت باغ بود، ترک خورد.. بعد یه ترک دیگه خورد. بوی انار باز شد و یه دختر خوشگل تپل مپل چشم باز کرد!

دختر چشم هاش رو گردوند بین جمع و بعد یه لبخند به شیرینی سرخ‌ترین دونه انار نشست روی لبه‌اش… همه گفتن: پس دختر انار، دختر انار که می‌گفتن تو هستی! اسمت چیه؟ گفت: فاطمه! همه خوشحال شد و بالا و پایین پریدن.

بهد یهو گفتن پس احمد کو؟!!

بعد یکهو سیمرغ از نوک بلندترین قله بال کشید و پرهای هفت رنگش نصف آسمون رو پوشوند.. چرخی توی آسمون زد و اومد پایین و بقچه ای که به چنگالش رو گذاشت زیر درخت و نشست!

همه زل زدن به بقچه و دیدن یه حفت چشم مشکی هم داره از اون تو بیرون رو تماشا میکنه! سیمرغ با نوکش گره بقچه رو باز کرد. احمد تا دید همه دارن نگاهش میکنن، پقی زد زیر خنده!

همه شاد شدن و دست زدن خوندن:
خوش اومدین به دنیا… شادی رو دادین به ما..
خورشید و شاد و خندون…اومده تو آسمون…..
رنگ به رخش آوردین…. غم دلش رو بردین….
ننه سرما رو دیدین… گرما بهش بخشیدین…

الهی که همیشه… شادی باشه تو بیشه…

با احمد و فاطمه…شادی در این عالمه….

خلاصه تا شب دست افشان و پاکوبان جشن گرفتن وشیرینی و شکلات خوردن.

قصه ما به سر رسید. کلاغه هم به خونه اش رسید. همه هم رفتن خونه هاشون و توی رخت خواب گرم و نرمشون خوابیدن…

بعد ماه و هزار تا ستاره اومدن توی آسمون و به احمد فاطمه چشمک زدن..

اینم از قصه نامه من که همو پستچی براتون آورد..

روی ماه هردوتون رو می‌بوسم. الهی همیشه گل خنده روی لبهاتون باشه… خدا پشت و پناهتون باشه..

لیلا باقری

۴ دی ۹۱

ahmad-and-fatemeh
نامه لیلا باقری

نامه؛ چند کلمه برای احمد

بابا احمد فاطمه

سلام احمد جان

میدونی من تا حالا نه تو ونه بابات را ندیدم
اما خوب یه جورایی به هم نزدیکیم و دخترعمو پسر عمو حساب می شیم .
نمی دونم چرا دلم خواست یک دفعه که من هم برات نامه بنویسم
کل شناخت من از تو ، فاطمه ، مامان و بابات همین گوگل پلاس است . نمی دونم وقتی تو این نامه را میخونی دیگه گوگل پلاسی هست یا نه اما تو فکر کن اینجا مثل یک مهمونی اینترنتی است . به خواندن ادامه دهید