نامه؛ چند کلمه برای احمد

بابا احمد فاطمه

سلام احمد جان

میدونی من تا حالا نه تو ونه بابات را ندیدم
اما خوب یه جورایی به هم نزدیکیم و دخترعمو پسر عمو حساب می شیم .
نمی دونم چرا دلم خواست یک دفعه که من هم برات نامه بنویسم
کل شناخت من از تو ، فاطمه ، مامان و بابات همین گوگل پلاس است . نمی دونم وقتی تو این نامه را میخونی دیگه گوگل پلاسی هست یا نه اما تو فکر کن اینجا مثل یک مهمونی اینترنتی است . به خواندن ادامه دهید

Advertisements

نامه؛همیشه بچه بمانید

fatima

به نام آنکه زیباست وزیبایی را دوست دارد
احمد و فاطمهٔ نازنین، سلام
نمی‌دانم حالا که نامه را می‌خوانید (یا به احتمال زیاد از زبان مادر یا پدر بی‌نظیرتان می‌شنوید) کادوها را باز کرده‌اید یا نه. اما فکر می‌کنم اگر مثل خودم باشید، حالا کادوها توی دستتان است به حرف‌های من گوش می‌دهید. حالا که در حال نوشتن این نامه هستم، چند دقیقه‌ای از به خانه آمدنم می‌گذرد. رفته بودم برای شما دو تا کادو بخرم. کادوهایم چیزهای خاصی نیستند اما من دوست نداشتم نامه‌ام بدون ضمیمه و خشک و خالی باشد. ضمیمه یعنی همان چیزی که همراه نامه می‌فرستند. مثل کادوهایی که من برایتان فرستاده‌ام. به خواندن ادامه دهید

چند کلمه برای تولد

به نام خدا

سلام احمد جان

من وقتی همسن تو بودم، همبازی نداشتم. مثل تو یک خواهر داشتم که از من بزرگتر بود و همیشه دعوا می‌کردیم. دعوا البته بد نیست. ولی کاش بازی هم می‌کردیم با هم.

آرزو می‌کردم جای تو باشم. هر وقت می‌بینم بابات با تو و فاطمه بازی می‌کند، به تو و فاطمه غبطه می‌خورم و دلم می‌خواهد جای شماها باشم.

پدر و مادر من هم پدر و مادر خوبی بودند و هستند، همه پدرها و مادرها خوب و نازنین‌اند، اما من دوست دارم اگر روزی بچه‌دار شدم، مثل بابای تو با بچه‌ام رفتار کنم. قدر بابا و مامانت را بدان و دستشان را ببوس.

این چند کلمه را برای تولدت نوشتم. دو بسته فیلم هم گذاشته‌ام توی پاکت، یکیش برای تو و یکی برای فاطمه.

۹۰/۱۰/۱۰

حسن اجرایی

نامه حسن اجرایی

برای هم نامه بنویسیم

نقاشی مائده ایمانی

                                  به نام خدا

آقای سید احمد!
سلام.
اسم من مائده است. وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم (یعنی چیزی حدود ۲۰ سال پیش) مردم خیلی برای هم نامه می‌فرستادن؛ مخصوصا مامان خودم و خواهر و برادراش. خانواده مامان من چهارتا دختر و سه تا پسر هستن. اون وقت‌ها –یعنی ۲۰ سال پیش- هر کدوم از این خواهر و برادر‌ها در یک شهر درس می‌خوندن و از هم دور بودن برای همین به هم نامه می‌نوشتن. به خواندن ادامه دهید

کمی از زندگی؛ نامه مریم کمالی

احمد و فاطمه

احمد و فاطمه‌ی دوست داشتنی

این نامه را کسی برای شما می‌نویسد که هرگز شما را ندیده، کل شناختش از شما خلاصه می‌شود به عکسی که  گمانم هردویتان خوابیده‌اید و دارید غش غش می‌خندید. همین عکس کافیست که منی با چندین کیلومتر فاصله را با دنیایی از کار و گرفتاری به پای این کاغذهای دیجیتالی بنشاند. خودِ شما هم وقتی بزرگتر شوید، حس می‌کنید که هیچ چیزِ دنیا به‌قدر خنده‌ی یک کودک نمی‌تواند یک آدم‌بزرگ را به کاری وادار کند، آنقدر که این خنده‌ی بی‌ریا غنیمتیست. راستش آدم بزرگها زیاد می‌خندند، اما خنده‌ی بی‌ریا و خالص فقط خاص بچه‌هاست.

به خواندن ادامه دهید

دیکتاتور کوچولوی زرنگ

احمد روی فرش دراز کشیده و هق‌هق می‌کند. رو دست خورد. احمد دو سال سه روز کم، از فاطمه بزرگ‌تر است. وقتی شروع کرد راه رفتن، برایش یک صندلی سفید پلاستیکی خریدم. هزار و هفت‌صد تومان. فاطمه که بزرگ‌تر شد، احمد نمی‌گذاشت فاطمه روی صندلی‌اش بشیند. صندلی احمد و اصرار فاطمه برای تصرف بحرانی بود، که یک راه‌حل ساده داشت؛ یک صندلی برای فاطمه بخرم. صندلی نارنجی برایش خریدم.

به خواندن ادامه دهید